|
|
|
|
زیر پوتینی در عمیق ترین نقطه بال کفش دوزک ها گم شده ام می گردم می گردم پیدایم نمی کنم... هو هووو هو! اگر دچار بیماری و نارسایی های تنفسی هستید به دیدن این تئاتر نروید اگر هم نیستید باز بهتر است که نروید اگر خیلی اصرار داشتید بروید حتما با خود ماسک ببرید.
+
تاريخ ساعت 11:27 AM نويسنده فـروغ محمودي
... که دیگر جا خوش نکنی در قعر خونین زنانگی محکوم به سنگسارم... که صورت خیسم را روی سینه ات در نرم ترینه ی قلبت نخوابانم که تنم نلرزد در لغزش تن تو در اروتیک ترین دوری های مغزمان که مردانگی ات نایستد در مقابل نازهای زنانه ام در عمیق ترین های گناه تا هیچ تولدی از "آن که نمی دانم کِی" عزیزتر نشود و هیچ میلادی از هدیه ی من بی بوسه تر نماند
که من بی افسار باشم و تو دیگر بی قرار افسار گسیختگی ام نباشی.که نباشم شاید که تو باشی.بی تو باشم که شاید بخندم یه این که بی من می خواهی نباشی... که رویای ارضاءِ بی رضای تو باشم.که حسرت بی تنیِ شب های من باشی. که "حجم" بی تن هامان چیزی کم داشته باشد. که عطر بی پوست گردن تو کر شده باشد که گرما بی صدای کم قرارت از لاله ی گوشم کرختی رج بزند. که رد سر انگشت تو و فقط تو را روی کوک ترین سمفونی قداستِ پوستم کم بیاورم که غسل تعمید مرا عقده کنی... و دیگر شراب تلخ انگور برایت نایاب شود و تخم تُرکِ تَلخ را تَه مانده های تَوهمِ یک ملخ در تَک تَکِ کافه هایِ تِهران خورده باشد... که کور شوی با صدای هر زمین خوردنم که نمی بینی که ذوب شود قلبم از سرمای دستی که دیگر در دستم نیست... که خداتر شوی از این که هستی:تنهاتر و بی مومن تر... الهی شود مریمی از دست رفته ام می روم که... کاش به هر نحوی مردنی بودم.آخ که چه قدر خوب می شد اگر می دانستم فقط یک ماه وقت دارم.آنوقت حتما دوباره بعد از سال ها سری به تئاتر شهر می زدم. یک نمایشنامه تک نفره هم وسط یک پارک - مثلا لاله - اجرا می کردم و هر شب بغل مادرم می خوابیدم و به اندازه تمام ناز های نداشته ام برای پدرم دخترانگی می کردم و برادرم را حتما برای تولدش آیس پک مهمان می کردم و برایش یک عینک دودی "ویفر" می خریدم که می گوید این روز ها بدجور مد شده و برایش همان آوازهای همیشگی را می خواندم که باز به صدایم حسودی کند و بخندیم که چرا تمام صدا جمع شده اند در حنجره من و هیچ چیز به برادم نرسیده از این همه... به هیچ چیز فکر نمی کردم نه هزینه دانشگاه نه مقاله های نانوشته برای رسول نه وقتی که بی جهت می رود نه پولی که بی جهت نمی آید.یک روز هم حتما می رفتم پارک ساعی تا با یوسف برویم ناهار بخوریم و فلسفه ببافیم و من ترک تلخ بخورم و او هرچه خواست. می رفتیم با صبا کاشان و با نگار کاخ سعد آباد و با صبا کریمی در طهران خانقاه پیدا می کردیم او برای نیایش و من برای سکوت و برای همه شان کتاب می خریدم اصلا کتاب های خودم را بهشان هدیه می کردم و برای فرشته هم هزار دستبند سفید صورتی سیاه می بافتم.یک روز هم می رفتم کافه دریچه تا به زهرا کمک کنم شنیده ام کافه دار شده تازگی ها.به تمام حرف های آیدین هم گوش می کردم تا شاید بالاخره دل گنده اش خالی شود. و یکبار هم ۱۲ شب از بام تهران وقتی باد لابه لای موهایم پیچید عظمت شهر نشینی را تماشا می کردم و موهایم... یادم نبود!دوباره کوتاهه کوتاهشان می کردم همان مدل تیفوسی تقریبا کچل و بعد حتما بلوندش می کردم یا حتی نقره ای... و بعد می آیم پیش کسی که گفتن اسمش حق من نیست... بگذریم...محکم می بوسیدمش و می دواندمش در کوچه پس کوچه ها و می خنداندم بی تفاوتی هایش را و تمام مدت لب هایش را می بوسیدم و باز می خنداندمش تا جایی که دیگر نفس حرف زدن هم نداشته باشد.آنوقت برای هزارمین بار در گوشش می گفتم:اگر زمان و مکان در اختیار ما بود هزارسال پیش از طوفان نوح عاشقت می شدم.... و بعد با خیال راحت در آغوش برادرم مادرم پدرم و او غرق مرگ می شدم... در ابدیت حکم نا تمام یک حُزن دچارم به خلوصِ خالیِ بطری های خلوت این خرابه... حامی من، حامی خیس و دردناک من، گاه،بی گاه،و امروز ها چه ناگاه به تمام پیری ات،فرسودگی ات و قفل بی بهارگی هولناک دلت،مشکوک می شوم... و به عدلی که عقل موروثی ام عدمش را... و پناه می برم،به بطری ها،به سیب،به هر آنچه فراموشی اش می خوانند.
شب محکوم به ازدحام، نیستیِ تو، تن من،تخمیر باغ سیب و کشتار روز:شاخه ای درگیر پاییز... جمع جمع جمع کنید سر زیز که می شوم جمع کنید این را این را این لعنتی را بگویید ببارد من می آیم من حتما می آیم بگویید به باور آمدنم ببارد بگویید ببارد ببار لامصب ببار من می آیم به زنانگی پایمال شد ام به تمام آنچه ندارم به من به خیسی صدای تو ببار لعنتی قول می دهم ببار می آیم باور کن... یه کلمه بی مفهومو معماطور که چیستیش ناشی از نیستی و هستش از نیستی مایی که تمام انتظارمون از صاحابش فقط یه قهوه ترک تلخه که مزه آب اقیانوس نده حالا این تویی که درو باز می کنی و این سرما و تاریکی رو با من شریک می شی.تا میزم میای و روبه روم می شینی و نگاهم می کنی وقتی خسته می شم پناه نمی برم.من پناه خودمم خیره ی نگاه چشمای درشت توی آینه من خیره ی نگاه خودمم هنوز نگاهم می کنی.شمعو فوت می کنم دنیا تو تاریکی یخ می زنه اما نگاهت هنوز سنگینه. خسته ام.نه از ورق و تلفن و آدمای توی شیشه و فال حافط تو مانیتور از قصه های تکراری و یه دوران پوچ موروثی... خیلی خسته... امروز چشای توی آینه کور شد بس که گریه کرده بود.زیر رگبار - بی خودم - پنهان بودم و... چه تر بود آغوشت از خیرگی گره کور نگاهت به نگاهم که بگذریم قهوره ها رو کنار می زنی و دست رنگ پریده ت تو نور شمعای دور تر می خزه تا دستای من مشتمو که باز کردی -نمی دونم از کجا - یه انگشتر سیاه توش گذاشتی و بستیش بیرون صدای شرشر آب میاد.حتما بارون گرفته... داشتیم غرق می شدیم دستام سایه بونت بود و خیسی آغوشت طرحی از یه سرپناه تو دور ترین سراب یه روز بارونی .یادمه یه چیزی می گفتی.چهره ت حالت نداشت.هیچوقت نفهمیدم اون دفعه که مردیم داشتی چی بهم می گفتی... خدا با یه فندک میاد سراغ شمعا و می پرسه "چیز دیگه احتیاج ندارین؟" انگار یه قرن از قهوه ای که سفارش داده بودیم می گذره. "نه".دلم می خواد باهات حرف بزنم... قبلنم گفته بودم همه انتظارم فقط یه قهوه تلخه که مزه آب اقیانوس نده.خدا می ره.بر می گردم تا تو سکوتو بشکنی اما تو نیستی... مدتهاست که رفتی... دلم قرصته اما تو باز بی حالت می گی و من باز نمی شونوم.پاهام از فشار آب این اقیانوس سست می شه و سرم داره می ترکه و تو باز می گی و آروم شروع می کنی به پا زدن و من محکم کمرتو می چسبم تا می رسیم به سطح... هوا بارون نفس عمیق... "قهوه تون سرد شد عوضش کنم؟" از صاحاب این کافه که بهش می گن خدا خوشم نمیاد.مشتم خیسه.بیرون رعد و برق می زنه.کف دستم یه چیزیه چیز سخته که تو خیسی غرق شده و درد می کنه.انگار چند قرن پیش یکی یه چیزی تو مشتم جا گذاشته ... بازش می کنم یه انگشتر زنگ زده با نگین درشت سیاه... "عوض کنم؟با شما هستم خانوم؟سرد شده" یادم نیست کی یادم نیست چرا... "نه ممنون.همین خوبه" قهوه سردمو با وقار سر می کشم و لبخند می زنم. همون طعم همیشگی با اسانس اقیانوس... یک سیب در مغزت خالی خواهم کرد در ژرفای مرثیه ای به حرمت پیچیدگی تناقض در دورترین نزدیکی اجداد خدا
یک سیب در مغزت خالی خواهم کرد آنگاه که "من" دیوانه جنون شلیک تو می شود در من... در انتهای آخرین شعاع بارقه ای از تلخند تو و دوران در جو گرم حریقی آگاه
یک سیب در مغزت خالی خواهم کرد... خر و پوف های خام خوشه های خراب مذهب خرافه پرستی به راستی این بود؟ بمب زمزمه حدیث نفسی گندیده در سیلاب مرگ و توهم تنفس عمیق در خونابه های آزاد لنگ تمام پاهای چرخ خشونت به قوس کمر قدرت...
و شب چه قدر خوب است وقتی بحث تخت و تابوت همه رنگ باخته ی برهنگی ذهن من است در آغوش گرمای شبانه تو...
+
تاريخ ساعت 8:39 PM نويسنده فـروغ محمودي
مي داني جان دلم!؟ اين شهر و تمام آدم هايش ترسناك اند اين شهر و تمام باكره هايش.روز و شب ندارد شايد شبها شهر من از حزن معصوم تر شود مي داني آرام جان؟! من از نگاه آدم هاي اين شهر از صداشان از تاريكي درونشان ترسيده ام. من از چراغ هاي فكري كه سـ.كس را لازمه روشن فكر شدن و لباس هاي عجيب و سيگار را مهر تاييدي بر اين فكر روشن مي دانند ترسيده ام... من از سكوت كافه دنج خودم كه هيولاي دود و فرياد پست مدرنيسم و نوستالژي هاي دروغ آن را خورد مي ترسم... نازنينم؟! من ديگر از هنر هم مي ترسم. از هنري كه پرده مي زند و فاحشه خام مي خورد.من از مهمان هنرمندان شدن من از بوي گرس من از صداي فرهاد در گلوي كسي كه سياهكل را نفهميد مي ترسم... از صداي فرهاد در حنجره سرد كسي كه نه كوچه هاي تاريك را مي شناسد نه به شهيدان شهر ما معتقد است... من مي ترسم سرو روان.... من از همه مدرنيته و روشن فكرنمايي جهان خودم - جهان آخر - مي ترسم... باور كن... قلبمو به صلیب کشیدم و جلو چشام تاب می خوره.تو تاریکترین تاریکی رو لهستانیم نشستم.بارون می زنه... خط سفید جاده جاشو به بعدی می ده و بعدی و بعدی... سکوت صدای موزیک "اینجا بزرگترین بزرگراه ذهن من است." تو تاریکی مطلقمو نور نارنجی جاده و هوای خنکی که موهای کوتاهمو می لیسه و می گذره... قلبمو به صلیب کشیدم و جلو چشام تاب می خوره... تمام افکار الک شده م با صدای سازی که نیست تو باد پخش می شه... "صبحانه حاضر است...!" این بزرگراه طلوع و طلیعه نداره.تمام غزلواره هام بی مقدمه شروع می شه و با مقدمه میمیره... "دیگر حتی عشق هم نمی داند که حوصله چای تلخ و سیگارم نیست..." دست من مثل ماهی تاب می خوره تو حجم هیدریک هوایی که پر از سرب شده. فشار سکوت سکر آور من و تو پرده گوش دنیا رو پاره کرده. و ریتم این آهنگ دست منو می بره به ممنوعه ترین های تو... قلبمو به صلیب کشیدم و جلو چشام تاب می خوره... "سبک سنگین کردن پارادایم های ذهنی یک ماهی در هر ماه بیستو یک فاکتوریل حالت دارد!" وقتی تمام دنیا آینه بشه تمام آینه ها چارچوبشونو می شکنن. با ادامه مجازی من تو کانون کوژترین خیالت تو بی نهایت با من با خود من بخواب! جمله های بدون فعل بساز!باد موهامو نمی لیسه هوشمو می بره... از هوش می ... "به نقطه غین غزل قسم من دین ندارم... آزاده ام" لاله گوشم بی گوشواره سرما می خوره! قلبمو به صلیب کشیدم و رو لاله گوشم تاب می خوره قلبمو به صلیب کشیدم... قلبمو... ماهی زندانی در پس ابدیت چهره مصنوع دختری در تمنای زیبایی که قمر در عقرب آتش گرفته اش گم شد... معصومیت صورت بی نقاب دختری که همه چیزش را در رختخواب جا گذاشت... انگار که نبود سنگینی اش روی سبکی ذهن دخترک پیش چشمان هیز خدا حماقت می کرد... خون پاک نمی شود... دخترکان ته وصال ناخن ناخودآگاهشان را لاک می زنند... خودسوزی های فلسفی مرگ که در توجیح خودش دیگر سفسطه ندارد... به عزا ایستادن مردم ذهن من... یک دقیقه سکوت... به احترام مرگ...
آدم های گناهکار بیگناه...!
ما آدما به شکل غم انگیزی منزهیم...
+
تاريخ ساعت 8:36 PM نويسنده فـروغ محمودي
بی حوصله ام آرام جان... بی حوصله ام دلم جرئت "اولین" کودکانه ام را انگار طلب دارد از خدایی که صورتش را لبخند می کرد رو به رویم پشت سر تو وقتی من در آغوشت آسمان را دید می زدم و تو مردم زمین را که آرام آرام در نگاره های عروج محو می شدند... سر درد دارم آرام جان از فرط نشئگی برای بوی شعر حیاتی که ورودی اش را قفل زده اند... از فرط دلتنگی برای خانه ای سرد و خوابی که قطع می کند کابوس هایم آن را و آن آرامش ژرف که نفوذ می کند تا اعماق روحم از گرمای تو در گرگ و میش بیداری... از تو... از نفس هایی که انگار جز آن در دنیا نیست در هوای دلهره های من... دلم شبگردیمان کنار آن رودخانه را آینه را تمامیت یک "هیچ" تمام عیار را می خواهد با تمام ناتمامی معصومانه اش... می خواهم وقتی می سوزم از... از تب وقتی نفس کشیدن فراموشم می شود باز بخواهی آواز بخوانم در گوشت می خواهم باز آواز فراموش شده ای را بخوانم که مریم فاحشه برای عیسای بی نامش می خواند... تا یادت بماند آرام جان که تو دنیا را به زانو در آوردی و چشم های من تو را... که شاید همین روز اول سال رستگارمان کرد و روز دوم سپیده برای رستگاریمان آواز خواند... super girl
سکوتی عجیب... پرسه های موازی... درد حضور درد ظهور... درد درک اشتباه... نیمکت پارکی که اسمش پارک نبود و یه ماشین با خط سبز... مترو و بازگشت... دل کوچولوی من... late goodbye ظهرای گرم اکباتان... پرسه های غرب... سه نفر که حالا هر کدوم یه جا سرگردونیم... ظهرو بستنی و پرسه و سیگاری که خدایش بیامرزد.. و ... مارک بازی: من کمل تو کنت اون بهمن... the unforgiven II صبح زود... عطر عیدی من... دلهره همیشگی برای دیر رسیدن هایی که هنوزم که هنوزه تمومی نداره... پارک اقاقیا... موزیک... خلاصه شدن همه چیز در موزیک... حتی اشتباهاتمون............... صبح قشنگ ترین جای تابستونه... تو پارک سک.سی نزدیک خونه "عالی جناب پشمی" که حالا فقط فرزانه ترین رفیق باقی مونده هامونه... lacrimosa/gloria از روز بی جایی پناه می بریم به تختایی که می گن امنه واسه تولد تو شهران... خنده های نسبتا واقعی و ترس پاشیدن پاتوق از هم و من غرق تو هد ست گوشی کس دیگه... یه کاغذ کادوی خوشگل... خیلی خوشگل... سوئدی و ناپلئونی و سبک عمو... have a cigar حقیقت حماقت با موبایل یا بطری آب معدنی... گائل گارسیا در حال تلاش برای بالا رفتن از یه تابلو تو پاتوق شماره دو!من در حال شماره دادن به دختری که حتی خوشگلم نیست... و تلخی لبخند تاواریشی که با خودمون از کوهستانای دربند نجات دادیم وقت تعریف کردن تابوهای لعنتی جامعه تخمی ای که توش زندگی می کنیم... عذابت دادیم رفیق... شرمندتیم تاواریش به مولا... love of my life "سردمه"های بالای کوهستان های روسیه (دربند) و تنها جواب موجود براش تو تمام کائنات : آره! مث یه تیکه بلالی که... برف و سگلرز و پرتقال و پتی بور با املت به جای تافتونای یخ زده... نوک کوه... مشاعره ای که بیشتر معاشقه بود با شاعرای عهد بوق... dang show کافه بازی دیوانه وار از تخمی تا فاخر!بازی با مارکا... : کمل با دو رای / مارلبورو سه تا/ بهمن با اکثریت آرا تصویب شد... مهمون کردن همه به کریم سگ پز... - کریم؟کدوم کریم؟ - مــــــــــــــــــیشناسیش!!!
فریدون/ فرهاد/شهرام /شجریان پارک چمران... بهمن... سه تا روانی که صداشونو ول دادن تو پارک و بی وقفه می خونن... نگاه گنگ عابرا... جوراب پاره من...!هه! zed bazi پاتوق شماره یک! برگزاری فینال تارانتینو... افتتاحیه فیلم شناسی حرکتی! بوی بهمنی که دیگه لو رفته... پیشونیه آب دهنی یه مشت حروم زاده لعنتی... the man who sold the world
اهنگی که کرت فقط برای ما خونده بود... ما همه ی دنیامونو فروخته بودیم... همه ی دنیامونو...! . . . خدای لعنتی فقط کمی از اون بیخیالی صلاة ظهر ماه رمضونو که همو اغفال می کردیم برگردون...! با تمام حماقتا ما واقعی بودیم با تمام اشتباها... ما واقعا "بودیم"... یا حداقل بونو شبیه سازی می کردیم
پ.ن:پستی برای بچه های پاتوق:حروم زاده های لعنتی... با چکش تمسخر بکارتم را مثل آلت تو در مخ دنیا فرو می کنم...
من آن را به رخ دنیا خواهم کشید... حتی اگر پرده دری ها بی شائبه شود...
پ.ن:بی مخاطب! پ.ن:فلسفیست!... به جنس ربطش ندهید که دردتان هم نیاید بیخود... پ.ن:گفتم فلسفیست! حالم بد است... بده بد بد... هر بار که قرمز می شوم بیشتر می ترسم از برج آزادی درپس زمینه سیاهش... هر بار که کلماتم از معده دیگران بزرگتر می شود معده خودم خونریزی می کند و خون سرازیر می شود از سوراخ های پس گردنم... درد می گیرد،دلم،کمرم،سرم،سگ می شوم و پاچه های آن برج لعنتی را می چسبم که چرا شده سنبلی زشت از افسانه ای دور... در زمانی نامعلوم... به نفس نفس که می افتم تکیه می دهم و خونی می شود سفیدی لزج برج از خون پس گردنم... ریه هایم از تجسم مخمل دود لاکی فریاد می زنند اما این برج،همین برج ریه هایم را هم به اسم "حق" خفت کرده... زندگی مزخرفی داریم... نمایشنامه ایم:ابزورده ابزورد... این صحنه امروز صحنه من است میزان خالی با یک برج بلند از اعماق تاریکی و منی سر تا پا قرمز بین پاهایش که "دم به کله می کوبم" و آزادی را خواب می بینم... آتش می گیم بی آنکه بسوزم خودم را نیش می زنم.... فرزندانم مرا از درون می خورند... همان داستان همیشگی حالم بد است... بده بد بد...
پ.ن:سایلنت کلاب هم فـ یـ لـ تـ ر شد... م م ل ک ت ه داریم؟ با شکوه و آرام دراز کشیده ام پیش رویشان باد چشمهای بسته ام را شلاق می زند: پریشان است موهایم و یک زندگی کاغذی... هر چه می چینند باد باز می بردشان خانه را قایق را موشک و مرغابی را... باد باز می بردشان باران می زند هیزم های بسترم خیس زندگی کاغذی ام خیس چشم هایم خیس امروز روز خوبی برای مردن نبود در این باران خاکستر نمی شوم... بلندم کن می خواهم دودکش شوم...! دود کش کاغذی
جمعیت پراکنده شد... عقیم لحظه های گنگ/اختگی فرسایش لحظه به لحظه آن هایی که حرام کردند ثانیه به ثانیه خواب هایم را... تلخی نازایی پوچ افکار/ تسلط سیاهی بر هر چیزی که منعکس کند رنگ چشم هایم را در لقاح مصنوعی من و آینه... و خداوندی که نمی بیند حنجره ام پاره پاره است به یمن فریادی بی جواب که هنوز سوت می کشد از آن گوش راستم... و سکوتی که می زایاند/می رویاند/می تراود از هر حفره ای و مکرر شدن همیشگی های حشو در سوراخ های پس گردن من:یک زن... از افکار دقیق/ از تکرار با "ر" آرایی مشمئز کننده و جمله های نیمه تمام من:"یک شاعر که هیچ وقت به دنیا نیامد اما هر روز می میرد." می میرم هر روز بعد از چای صبحانه که خواب هایم تلخشان کرده/می میرم از مرزی که نیست بین سیاهی شب و فروغ طلوع/و سرمایی که رسوخ می کند به تن سردم/تن زنی که می رقصد بر لبه تیغ تلخ بکارتش... من می میرد از چرخش شناسه ها/از تعدد هم خوابه ها/از زوایای بین آینه ها/از بی مرزی روزها و شب ها/من از بغض/من از فریاد گوش نواز آرتیست های نقش اول/من از حسرت تابستان/از شب گریه های توی آینه/من از من می میرد... این من واقعا مرگ طلب دارد از خداوندی که احمق ها می گویند هست...!
پ.ن:صندلی لهستانی تغییر نمیکنه... اسممو تو لینکا از فروغ به اسم بلاگم تغییر بدین... فروغ بودن عرضه می خواد...بیشتر از اینی که من دارم! ما سرگذشت زندگی در "ایسم" ها و "ایست" هاییم.سرگذشت کودکانی که درک کردند خیام و باباطاهر را با تمام کودکیشان. و موهایی که در اوایل نوجوانی یک دست سفید بود... سرگذشت ماست تمام اشکهایی که ریخته نشد به وقت بلوغ و تجربه همخوابگی های نیمه کاره زود... خیلی زود... و درک مرگی تدریجی مان در طول تمام "ایسم" ها و "ایست" ها در تک تک ابیات سنگین باباطاهر و اشک های نریخته بلوغ و همخوابگی هایی از سر تجربه گرایی صرف... تا امروز که تمام این شهر در حلقمان گیر کرده و ما هر لحظه در حسرت طناب داری هستیم تا از قوزک پا به آن بیاویزیم و خون تف کنیم روی صورت زشت آفتابی شهری که شب ها و شبگردی هایش را در بستر سرد شبانه پرسه می زنیم...! سرگذشت دردناک ماست تظاهر همیشگی حتی برای کسی که همه چیز باشد برایمان و جریان جریان تلخ تمامیت ماست در متن ها و نوشته ها... ما روایتی تلخی از مکاتبیم و همیشه مکتوب... ما به روایت ما دروغ است و ما از چشم قلم کمی راست... قصه لعنتی ماست آن قصه که با "یکی بود یکی نبود" آغاز نمی شود و کلاغ هایش به هیچ خانه ای نمی رسند و باد می بردشان تا اعماق کوچه های باریک.درست وسط سمفونی گس شکست پرسه های تنهایی تاریخی مان در امتداد دکان های بسته... سر گذشت انسان ها مزه تلخ قهوه ایست که یخ کرده... *** گوش نکن.نگاهت از این گنگ تر می شود و قهوه ات سرده سرد... من عاقل نیستم... یه کلوم حرف مهم:صندلی لهستانی تغییر نمیکنه... اسممو تو لینکا از فروغ به اسم بلاگم تغییر بدین... فروغ بودن عرضه می خواد...بیشتر از اینی که من دارم! مرگ همیشه با من است،یک همیشه که جذبه اش هیچ گاه مسخ را تلخ نمی کند فرشته ها همه جا هستند...
انگشت اشاره ام را به نماد فاک همیشگی ام کمی نزدیک می کنم،به اندازه یک حجم باریک و سفید و آرام با شست دنیا را روی لب هایم به آتش می کشم و با شکوه تمام عیار یک روپسی در خانه ته وصال دنیا را می کشم...
دو نخ دنیا،یک فنجان قهوه تلخ،یک پیانوی لعنتی... حسابمان چقدر می شود؟
پخش می شوم روی لهستانی این کافه به سقف خیره صدای لعنتی این پیانوی مرده پایان باز... چیزی از من،از سقف،از آسمان دور می شود...
+
تاريخ ساعت 1:13 AM نويسنده فـروغ محمودي
"امید درودی نیست... امید نوازشی نیست..." هر چه هست تلخی زندان است و آزادی واهی.هر چه هستیم شوقیم اندر خم دروغ... و انزوا در جمعی چنین سهمناک و پر هیاهو... نیستی مان را پرده می گیریم و حجابش را با سرخاب "هست" های مکررِ پَست ماله می کشیم چنان عروسی که ناراضی از بخت سیاه خویش...! شب های سردمان را زیر کرسی هجویات... چشم های خیسمان را در پس تلخند ها... و تمام سپیدی روحمان را در پیچاپیچ مرکزی ترین احساسات تاریکمان تسلایی نیست انگار که دردی هم نباشد... امیدی نیست... نوازشی نیست... هر چه هست سخت شدن است و تدریج و مرگی در خلال آن از سر تفنن برای پیوستن به ابدیتی سراسر نماد و پوچی... برای بیکارگی های مداوم... برای بقایی به زور... درودی نیست... و تمام سلام های عالم را از سر بهشت پاسخ می دهند. نیست... هیچ چیز نیست... امروز آغوش تمام لبخندها اخته است و هرزه کاش امروز را نباشم کاش... پ. ن زودتر از موعد: ما پــ ر آ کــــــ نـ ـد ه ایم
من تنهاست، تو راه خونه،مثل اکثر وقتا تو همین راه... کمابیش... من عبور می کنه از بین دو تا چشم آبی و خیس می شه! من تب می کنه اول بلوار ارغوان، لباساشو در میاره... گر گرفته.یه تیغ می کشه رو مچ چپش و درختا رو اره می کنه بلوار لخت می شه و تمام سیگارهایی رو که من باهاشون "ترکانیده بود تک تک حفره های ریه شو" اعتراف می کنه و درخت ها... . من هم اعتراف می کنه که روزی کاکتوس بوده،یه کاکتوس که چندتا پسر بچه یه دخترو بهش بسته بودن.کسی اسم دختره رو صدا نمی کرد اما من می دونه اسمش ویرجینیا بود من اعتراف میکنه که یه روز موی یه گیشا بوده،یا زیاد از اون موقع نمی گذره که از حنجره یه سامورایی اومد بیرون و خزید رو گردن یه روسپی به اسم مرگ من هنوز تو بلوار قدم می زنه و فکر می کنه به روزایی که این درختای مرده نمی ذاشتن کسی ببینتش. من به چیزی که بود اعتراف می کنه یا افتخار حتی. من خودشو گوشه لبش به آتیش میکشه بی اینکه بسوزه و از بی سیگاری می زنه زیر آواز... دیوارا خِر صداشو می چسبن تا بنفش شه... شیشه پودر بشه صوت بچه کنه با سرعت نور من ماهو کامل می کنه.من می خواد کاکتوس باشه به احترام ماه یا برق موی همون گیشا که گیر کرده تو خرخره یه نیمچه مرد عوضی...من می خواد صدای یه جیغ باشه وقتی بنفش نبود من می خواد امروز نباشه من میخواد گرین دی بخونه وقتی تو آینه فروغه آینه پر از بلواره حقیقی روی پره با بزرگنمایی صد در صد و اف منفی و بلوار پر از سردرد منه لعنتی مسئول مرگ درختاست من سر جاش نیست نیست که نیست...!
گاهی هیچ چیز نمی خواهی و نمی خواهی هیچ چیز را گاهی ایستادن در بی آر تی و گوش دادن به "سانگ فور الی" از رادیو در نور آفتابی که غروب را می پاشد روی شهر از همه چیز بهتر است وقتی نمی خواهی بغضی را که در گلو داری را با هیچ چیز عوض کنی... وقتی می خوای نه منفجر شود در تو و نه از بین برود
وقتی تمام دلیلت برای بودن "کوچک" بودن توست و میلی عجیب به بزرگ شدن آن هم بی دریغ. وقتی... وقتی مکتوبی... دیوانه ای دیوانه ای و همه آنچه می خواهی تاریکیست و... اندکی سکوت وقتی عجیب خوشحالی ات را در کز کردنت تصویر می کنی و فرار میکنی از سرو صدای بی امان شهر وقتی فروغ می شوی وقتی در آن "اندکی تاریکی" به واقع میدرخشی
وقتی "وقتی"هایت ته می کشد و باز در همان سفیدی بی کران سایه لعنتی سه تارت را می بینی اعتراف می کنی که خداوندگاری و مینوازی بی هیچ لذتی و تمام آن سفیدی را درک می کنی با تک تک سلول های دم دمی ات... عشق می بازی با تارهای مشمئز کننده ی ظریفش اما نمی کنی!و میمیری برای لکه ای کوچک که کمی تیره تر از این سفیدی روحانی باشد که هیچ به حال تو جور نیست... که تو در آن ناله ناکوکی از سمفونی موزون تاریکی هستی... و نمی فهمی که چرا تو را نمی رهانند از این سفیدی و آن را به جای پاداش می کوبند در سرت کسی نیست که بخواهد این بهشت را به او ببخشم؟ من دیگر مکاشفه نمی خواهم... یک امشب را یک امشب را یک امشب را سیاهی ات را به من قرض بده پیرمرد دیوانه فقط همین امشب را... لطفا
+
تاريخ ساعت 7:49 PM نويسنده فـروغ محمودي
"صبر" رشد می کنم سوی آفتاب ریه هایم بی حفره در اعماق انفجار نبض میزنند به آفتاب حساسیت دارم دستهایم کلاه می شوند کلاه جوش می زند انگشت هایم می چسبند به هم و دعاهایم مستجاب نمی شود و هیچ کس نمی فهمد به خاطر رویش نیست و تخم سبز نمی شوند در گور انگار سنگ قبر لجبازتر از این حرف هاست جایی برای من در بهشت نیست پ.ن:خیلی باید حرومزاده باشن که از محاکمه گلسرخی استفاده ابزرای می کنن دو سه ساله... خیلی پ.ن:امام در یک کلام: رید!
میرسم خونه.خودممو خودم... تنها،باز به خودم میام میبینم هیچی تنم نیست.می رم زیر دوش..آب داغو باز می کنم رو خودم میشینم کف حموم و زانوهامو میگیرم تو بغلم نمی دونم،نمی فهمم،درکی از زمان و مکان ندارم... یه جانی ام که تو یکی از دورترین نقاط چین داره مجازات می شه با چیکه های آب گرم گرم رو فرق سرش یه آدم که گم کرده خونه گالی پوششو یه گریه آروم... با چشمای اخته یه بچه... آره یه بچه که از اصولش تخطی کرده... بیش از یک سال...! زندگیشو حروم کرده... حروم شده. و امرزو همه چی رو کثیف می بینه،و داره جون می کنه برای همون اصولی که له کرده بود جون می کنه برای باورایی که به اسمای مختلف از روشون رد شد می شینم رو تختم... لرز می زنم... این اتاق گرم نمی شه.من این اتاقم... من خود اتاقم جیم،کرت،راجر،باز جیم مثل مسیح وقتی روش می شد اسم مصلوبو گذاشت به پشت میفتم رو تخت من هیچ وقت نخواستم دنیا رو برده خودم بکنم... من نابود احتیاج شدم من مسخ شدم مسخ زیبایی های کثافتی که لجن می بارید ازشون.که نازیبای رو به غایت می بردن یا به یغما
شاید بخوابم... شاید کمی بخوابم بخوابم با شازده کوچولو و صدای شاملو
همش تقصیر منه هرچر که هست هر چی که شد هر کاری که قراره بشه... ناتوانم حتی از اشک ریختن... همش تقصیر منه!خفه دارم میشم از من تمام می شود این روزی که می خواهم نباشد صد سال... از من مدام از من خراب از من مرگ
بیرون می زنم از این دردکده اما بیرون زدنم هم دردناک و مدام است انگار و به مرگ سلیس حرف می زنم مرا با لهجه فارسی... از این دردکده که نه اما از این خانه بیرون می شوم منظره پر می کند شامه لعنتی ام را که "چرا" سپیدی ام کور می کند کر می کند داغ می گذارد بر پیشانیه دلم و هوا... صاف است و هر بار نگاه می کنم این آسمان آفتابی لجن را می بینم که نیمرخ پیرمرد ریشویی در آن لبخند می زند قدم می زنم در رابطه ها در منیت ها از کلام در کلام و کمی حافظ می خوانم از همان شب هایی که دیگر تکرار نمی شوند مثل تابستانی که رفت ته خیابان یا ته دره آینه من را می بیند می ایستم و فقط نگاه می شوم در هاشور های خودم روی خودم من از منه خط خطی یکی از خط ها کم یکی از خط ها تیز یکی از خط ها در دست راست یکی از خط ها... نوازش کف دست چپ یکی از خط ها شاهد بوی خون یکی از خط ها... پر می شوم از بوی قرمز پر از درد... دلم کمی گریه داد سر چشمهایم نگاه کردند با حسرت من آرام دود شدم و خون دنیا را کشت از من همان یک خط هاشور ماند که کنده بودم
بعد نوشت:۲۴ ساعت دهن خودمو سرویس کردم... سرویس به معنای واقعی... فکر فکر فکر! آخرش این شد که می خوام فالش بخونم... ناکوکه ناکوک،دیوونگیه،ریسکه،اما شاید بشه شایدم نه!فقط "قبوله" با لبخندی که قسم می خورم این دفعه واقعیه! بعد نوشت:یکی ناشناس کامنت گذاشت که ۵ تا چیز که از همه بیشتر دوست داری چیه؟ نمی دونم... این خیلی بسته به شرایطه اما حالا: ۱- سکص ۲- کتاب ۳-فیلم ۴-قهوه ترک تلخ ۵-یه نقش سخت تو یه نمایشنامه سورئال (اولویت بندی نشده)تاپ فایو من دائم در حال تغییره اما خب در جا همین به ذهنم رسید. من تابستانی ام که رفت
من رفته...!
آه از ما،آه از ماه،آه از من که چقدر دیر،آه از آه که چقدر سرد... آه از ما،آه از ماه،آه از من
از اسمم که چقدر پسوند و پیشوند،از این فصل که می رود رو به سردی و سردترینی و من... من سردم است و انگار هیچ گاه گرم نخواهم شد. و تو که چقدر زود. و این دل لعنتی من که چقدر تنگ،برای پری ای که در اقیانوسی،برای ایمان تو،برای دست هایمان در باغچه که سبز خواهند شد روزی،برای تولدی دیگر برای کسی که می آید،برای اسمم...برای تو... اسم خودم بدون "کاف" تصغیری که می پرستمش،بدون "یا"ی لیاقت و نسبیت و هر مزخرفی که هست،بدون منادا،برای اسم خودم و تنها اسم خودم که ژوست ترین آواز دنیاست برایم،از تو... و صدا ترین صدایی که ماند،که می ماند. و خوابهای من،خواب ماهی،خواب آنکه بالاخره هم نیامد،خواب لبخند هایت و آن خنده های جانانه که پری در قاب ها شبیهشان می شود،همه از تو پریشان است و چه ناب... و حق ما از تو بود چهره کریه سانسور و مستند های نصفه نیمه و صدایی که... به راستی ماند از تو... همه از تو و تو چه آرام آرمیده ای در جای که دیگران به آن گفتند خاک،گفتند گور،گفتند مزار... من خواب دیده ام،همه دیده ایم تو تنها آنی بودی که خوابهایت را برای آب نخواندی... و "ما" را جدی گرفتی سه شنبه نه اما چهارشنبه به دلم،به اسمم که تمام روشنایی مرموزش از توست قسم،خواهم آمد و برایت درست بالای سرت دست هایم را خواهم کاشت و در کنارت کمی آرام خواهم گرفت... فروغی در آغوش فروغ... |
|