کاش جای خستگی ها و بی حوصلگی هایت و آن حرف ها که با خوابالودگی ناخالص شده،برایم کمی لبخند بیاوری و کمی پنجره. اسپاسم عضلات لبم و تاول تمام پنجره ها در سرما... آه می کشند کمی لبخند را. شاید آن روز که تو این ها را بیاوری باز من آغوش جمعه ها را به خنده برایت باز کردم برای گم شدن. شاید آن روز که تو بیاوری این ها را من بدون ترس از هیچ لبخند تلخی از لب های تو بگویم که از هر گناه کاری متاسف ترم. شاید آن روز خیلی اتفاق ها بیفتد که مدت هاست بین ما نیفتاده. شاید آن روز با همین دو قلم جنسی که برایم می آوری تمام باغ های سیب دنیا را به نامت زدم و زیر خنده جانانه دیگری از "فروغ" که شاید باز هم شبیه پری ست بنچاقش را برایت امضا زدم. شاید حتی آن روز بهترین روز دنیا را برایت ساختم. شاید آن روز برای اولین بار چشم هایت را بوسیدم و گفتم : " ببین خواسته هایم چه کم اند..." و آرام خواب شدم در یکی از همان باغ های سیبی که حالا مال توست... شاید حتی آن روز با لبخند بمیرم. ای کاش کمی،فقط کمی بمیرم آن روز... من عجله دارم برای رسیدن آن روز... ببین تا تمام آینده های افعالم کوچ کنند به حال و استمرار شوند در لبخندی که می آوری... /تا آن روز بشود...!