می گویند لبهایت سرد بود در آن دوشنبه کذایی
از اسمم که چقدر پسوند و پیشوند،از این فصل که می رود رو به سردی و سردترینی و من... من سردم است و انگار هیچ گاه گرم نخواهم شد. و تو که چقدر زود. و این دل لعنتی من که چقدر تنگ،برای پری ای که در اقیانوسی،برای ایمان تو،برای دست هایمان در باغچه که سبز خواهند شد روزی،برای تولدی دیگر برای کسی که می آید،برای اسمم...برای تو... اسم خودم بدون "کاف" تصغیری که می پرستمش،بدون "یا"ی لیاقت و نسبیت و هر مزخرفی که هست،بدون منادا،برای اسم خودم و تنها اسم خودم که ژوست ترین آواز دنیاست برایم،از تو... و صدا ترین صدایی که ماند،که می ماند.
و خوابهای من،خواب ماهی،خواب آنکه بالاخره هم نیامد،خواب لبخند هایت و آن خنده های جانانه که پری در قاب ها شبیهشان می شود،همه از تو پریشان است و چه ناب...
و حق ما از تو بود چهره کریه سانسور و مستند های نصفه نیمه و صدایی که... به راستی ماند
از تو... همه از تو و تو چه آرام آرمیده ای در جای که دیگران به آن گفتند خاک،گفتند گور،گفتند مزار...
من خواب دیده ام،همه دیده ایم تو تنها آنی بودی که خوابهایت را برای آب نخواندی... و "ما" را جدی گرفتی
سه شنبه نه اما چهارشنبه به دلم،به اسمم که تمام روشنایی مرموزش از توست قسم،خواهم آمد و برایت درست بالای سرت دست هایم را خواهم کاشت و در کنارت کمی آرام خواهم گرفت... فروغی در آغوش فروغ...