میرسم خونه.خودممو خودم... تنها،باز به خودم میام میبینم هیچی تنم نیست.می رم زیر دوش..آب داغو باز می کنم رو خودم میشینم کف حموم و زانوهامو میگیرم تو بغلم

نمی دونم،نمی فهمم،درکی از زمان و مکان ندارم... یه جانی ام که تو یکی از دورترین نقاط چین داره مجازات می شه با چیکه های آب گرم گرم رو فرق سرش

یه آدم که گم کرده خونه گالی پوششو

یه گریه آروم... با چشمای اخته

یه بچه... آره یه بچه که از اصولش تخطی کرده... بیش از یک سال...! زندگیشو حروم کرده... حروم شده.

و امرزو همه چی رو کثیف می بینه،و داره جون می کنه برای همون اصولی که له کرده بود

جون می کنه برای باورایی که به اسمای مختلف از روشون رد شد

می شینم رو تختم... لرز می زنم... این اتاق گرم نمی شه.من این اتاقم... من خود اتاقم

جیم،کرت،راجر،باز جیم

مثل مسیح وقتی روش می شد اسم مصلوبو گذاشت به پشت میفتم رو تخت

من هیچ وقت نخواستم دنیا رو برده خودم بکنم... من نابود احتیاج شدم

من مسخ شدم

مسخ زیبایی های کثافتی که لجن می بارید ازشون.که نازیبای رو به غایت می بردن

یا به یغما

 

شاید بخوابم... شاید کمی بخوابم

بخوابم با شازده کوچولو و صدای شاملو


همش تقصیر منه هرچر که هست هر چی که شد هر کاری که قراره بشه... ناتوانم حتی از اشک ریختن... همش تقصیر منه!خفه دارم میشم