گاهی هیچ چیز نمی خواهی و نمی خواهی هیچ چیز را

گاهی ایستادن در بی آر تی و گوش دادن به "سانگ فور الی" از رادیو در نور آفتابی که غروب را می پاشد روی شهر از همه چیز بهتر است وقتی نمی خواهی بغضی را که در گلو داری را با هیچ چیز عوض کنی...

وقتی می خوای نه منفجر شود در تو و نه از بین برود

 

وقتی تمام دلیلت برای بودن "کوچک" بودن توست و میلی عجیب به بزرگ شدن آن هم بی دریغ.

وقتی... وقتی مکتوبی... دیوانه ای دیوانه ای و همه آنچه می خواهی تاریکیست و... اندکی سکوت

وقتی عجیب خوشحالی ات را در کز کردنت تصویر می کنی و فرار میکنی از سرو صدای بی امان شهر

وقتی فروغ می شوی

وقتی در آن "اندکی تاریکی" به واقع میدرخشی

 

وقتی "وقتی"هایت ته می کشد و باز در همان سفیدی بی کران سایه لعنتی سه تارت را می بینی اعتراف می کنی که خداوندگاری و مینوازی بی هیچ لذتی و تمام آن سفیدی را درک می کنی با تک تک سلول های دم دمی ات... عشق می بازی با تارهای مشمئز کننده ی ظریفش اما نمی کنی!و میمیری برای لکه ای کوچک که کمی تیره تر از این سفیدی روحانی باشد که هیچ به حال تو جور نیست... که تو در آن ناله ناکوکی از سمفونی موزون تاریکی هستی... و نمی فهمی که چرا تو را نمی رهانند از این سفیدی و آن را به جای پاداش می کوبند در سرت

کسی نیست که بخواهد این بهشت را به او ببخشم؟

من دیگر مکاشفه نمی خواهم... یک امشب را

یک امشب را

یک امشب را سیاهی ات را به من قرض بده پیرمرد دیوانه

فقط همین امشب را...

لطفا