درد کلاسیک ما کثرت سه گانه است...
"امید درودی نیست...
امید نوازشی نیست..."
هر چه هست تلخی زندان است و آزادی واهی.هر چه هستیم شوقیم اندر خم دروغ... و انزوا در جمعی چنین سهمناک و پر هیاهو...
نیستی مان را پرده می گیریم و حجابش را با سرخاب "هست" های مکررِ پَست ماله می کشیم چنان عروسی که ناراضی از بخت سیاه خویش...!
شب های سردمان را زیر کرسی هجویات... چشم های خیسمان را در پس تلخند ها... و تمام سپیدی روحمان را در پیچاپیچ مرکزی ترین احساسات تاریکمان تسلایی نیست انگار که دردی هم نباشد...
امیدی نیست...
نوازشی نیست...
هر چه هست سخت شدن است و تدریج و مرگی در خلال آن از سر تفنن برای پیوستن به ابدیتی سراسر نماد و پوچی... برای بیکارگی های مداوم... برای بقایی به زور...
درودی نیست...
و تمام سلام های عالم را از سر بهشت پاسخ می دهند.
نیست...
هیچ چیز نیست...
امروز آغوش تمام لبخندها اخته است و هرزه
کاش
امروز را
نباشم
کاش...