تحقیر سه نقطه ها...
ما سرگذشت زندگی در "ایسم" ها و "ایست" هاییم.سرگذشت کودکانی که درک کردند خیام و باباطاهر را با تمام کودکیشان. و موهایی که در اوایل نوجوانی یک دست سفید بود...
سرگذشت ماست تمام اشکهایی که ریخته نشد به وقت بلوغ و تجربه همخوابگی های نیمه کاره زود... خیلی زود... و درک مرگی تدریجی مان در طول تمام "ایسم" ها و "ایست" ها در تک تک ابیات سنگین باباطاهر و اشک های نریخته بلوغ و همخوابگی هایی از سر تجربه گرایی صرف...
تا امروز که تمام این شهر در حلقمان گیر کرده و ما هر لحظه در حسرت طناب داری هستیم تا از قوزک پا به آن بیاویزیم و خون تف کنیم روی صورت زشت آفتابی شهری که شب ها و شبگردی هایش را در بستر سرد شبانه پرسه می زنیم...!
سرگذشت دردناک ماست تظاهر همیشگی حتی برای کسی که همه چیز باشد برایمان و جریان جریان تلخ تمامیت ماست در متن ها و نوشته ها... ما روایتی تلخی از مکاتبیم و همیشه مکتوب...
ما به روایت ما دروغ است و ما از چشم قلم کمی راست...
قصه لعنتی ماست آن قصه که با "یکی بود یکی نبود" آغاز نمی شود و کلاغ هایش به هیچ خانه ای نمی رسند و باد می بردشان تا اعماق کوچه های باریک.درست وسط سمفونی گس شکست پرسه های تنهایی تاریخی مان در امتداد دکان های بسته...
سر گذشت انسان ها مزه تلخ قهوه ایست که یخ کرده...
***
گوش نکن.نگاهت از این گنگ تر می شود و قهوه ات سرده سرد...
من عاقل نیستم...
یه کلوم حرف مهم:صندلی لهستانی تغییر نمیکنه... اسممو تو لینکا از فروغ به اسم بلاگم تغییر بدین... فروغ بودن عرضه می خواد...بیشتر از اینی که من دارم!