عقیم لحظه های گنگ/اختگی فرسایش لحظه به لحظه آن هایی که حرام کردند ثانیه به ثانیه خواب هایم را...

تلخی نازایی پوچ افکار/ تسلط سیاهی بر هر چیزی که منعکس کند رنگ چشم هایم را در لقاح مصنوعی من و آینه...

و خداوندی که نمی بیند حنجره ام پاره پاره است به یمن فریادی بی جواب که هنوز سوت می کشد از آن گوش راستم...

و سکوتی که می زایاند/می رویاند/می تراود از هر حفره ای و مکرر شدن همیشگی های حشو در سوراخ های پس گردن من:یک زن...

از افکار دقیق/ از تکرار با "ر" آرایی مشمئز کننده و جمله های نیمه تمام من:"یک شاعر که هیچ وقت به دنیا نیامد اما هر روز می میرد."

می میرم هر روز بعد از چای صبحانه که خواب هایم تلخشان کرده/می میرم از مرزی که نیست بین سیاهی شب و فروغ طلوع/و سرمایی که رسوخ می کند به تن سردم/تن زنی که می رقصد بر لبه تیغ تلخ بکارتش...

من می میرد از چرخش شناسه ها/از تعدد هم خوابه ها/از زوایای بین آینه ها/از بی مرزی روزها و شب ها/من از بغض/من از فریاد گوش نواز آرتیست های نقش اول/من از حسرت تابستان/از شب گریه های توی آینه/من از من می میرد...

این من واقعا مرگ طلب دارد از خداوندی که احمق ها می گویند هست...!

 

پ.ن:صندلی لهستانی تغییر نمیکنه... اسممو تو لینکا از فروغ به اسم بلاگم تغییر بدین... فروغ بودن عرضه می خواد...بیشتر از اینی که من دارم!