حالم بد است... بده بد بد...

هر بار که قرمز می شوم بیشتر می ترسم از برج آزادی درپس زمینه سیاهش... هر بار که کلماتم از معده دیگران بزرگتر می شود معده خودم خونریزی می کند و خون سرازیر می شود از سوراخ های پس گردنم... درد می گیرد،دلم،کمرم،سرم،سگ می شوم و پاچه های آن برج لعنتی را می چسبم که چرا شده سنبلی زشت از افسانه ای دور... در زمانی نامعلوم...

به نفس نفس که می افتم تکیه می دهم و خونی می شود سفیدی لزج برج از خون پس گردنم...

ریه هایم از تجسم مخمل دود لاکی فریاد می زنند اما این برج،همین برج ریه هایم را هم به اسم "حق" خفت کرده...

زندگی مزخرفی داریم... نمایشنامه ایم:ابزورده ابزورد... این صحنه امروز صحنه من است

میزان خالی با یک برج بلند از اعماق تاریکی و منی سر تا پا قرمز بین پاهایش که "دم به کله می کوبم" و آزادی را خواب می بینم...

آتش می گیم بی آنکه بسوزم

خودم را نیش می زنم....

فرزندانم مرا از درون می خورند...

همان داستان همیشگی

حالم بد است... بده بد بد...

 

پ.ن:سایلنت کلاب هم فـ یـ لـ تـ ر شد... م م ل ک ت ه داریم؟