دیوانگی های بامدادی
بی حوصله ام آرام جان... بی حوصله ام
دلم جرئت "اولین" کودکانه ام را انگار طلب دارد از خدایی که صورتش را لبخند می کرد رو به رویم پشت سر تو وقتی من در آغوشت آسمان را دید می زدم و تو مردم زمین را که آرام آرام در نگاره های عروج محو می شدند...
سر درد دارم آرام جان از فرط نشئگی برای بوی شعر حیاتی که ورودی اش را قفل زده اند... از فرط دلتنگی برای خانه ای سرد و خوابی که قطع می کند کابوس هایم آن را و آن آرامش ژرف که نفوذ می کند تا اعماق روحم از گرمای تو در گرگ و میش بیداری... از تو... از نفس هایی که انگار جز آن در دنیا نیست در هوای دلهره های من...
دلم شبگردیمان کنار آن رودخانه را آینه را تمامیت یک "هیچ" تمام عیار را می خواهد با تمام ناتمامی معصومانه اش...
می خواهم وقتی می سوزم از... از تب وقتی نفس کشیدن فراموشم می شود باز بخواهی آواز بخوانم در گوشت
می خواهم باز آواز فراموش شده ای را بخوانم که مریم فاحشه برای عیسای بی نامش می خواند... تا یادت بماند آرام جان
که تو دنیا را به زانو در آوردی
و چشم های من تو را...
که شاید همین روز اول سال رستگارمان کرد و روز دوم سپیده برای رستگاریمان آواز خواند...