من می روم... قطار میرود...
در ابدیت حکم نا تمام یک حُزن
دچارم به خلوصِ خالیِ بطری های خلوت این خرابه...
حامی من،
حامی خیس و دردناک من،
گاه،بی گاه،و امروز ها چه ناگاه به تمام پیری ات،فرسودگی ات و قفل بی بهارگی هولناک دلت،مشکوک می شوم... و به عدلی که عقل موروثی ام عدمش را...
و پناه می برم،به بطری ها،به سیب،به هر آنچه فراموشی اش می خوانند.
شب محکوم به ازدحام،
نیستیِ تو،
تن من،تخمیر باغ سیب
و کشتار روز:شاخه ای درگیر پاییز...
+ نوشته شده در ساعت 11:47 AM توسط فروغ محمودي
|