در ابدیت حکم نا تمام یک حُزن

دچارم به خلوصِ خالیِ بطری های خلوت این خرابه...

حامی من،

حامی خیس و دردناک من،

گاه،بی گاه،و امروز ها چه ناگاه به تمام پیری ات،فرسودگی ات و قفل بی بهارگی هولناک دلت،مشکوک می شوم... و به عدلی که عقل موروثی ام عدمش را...

و پناه می برم،به بطری ها،به سیب،به هر آنچه فراموشی اش می خوانند.

 

شب محکوم به ازدحام،

نیستیِ تو،

تن من،تخمیر باغ سیب

و کشتار روز:شاخه ای درگیر پاییز...