مثل الی فقط با کمی تغییر آنوقت همه چیز چه قدر ساده می شد
کاش به هر نحوی مردنی بودم.آخ که چه قدر خوب می شد اگر می دانستم فقط یک ماه وقت دارم.آنوقت حتما دوباره بعد از سال ها سری به تئاتر شهر می زدم. یک نمایشنامه تک نفره هم وسط یک پارک - مثلا لاله - اجرا می کردم و هر شب بغل مادرم می خوابیدم و به اندازه تمام ناز های نداشته ام برای پدرم دخترانگی می کردم و برادرم را حتما برای تولدش آیس پک مهمان می کردم و برایش یک عینک دودی "ویفر" می خریدم که می گوید این روز ها بدجور مد شده و برایش همان آوازهای همیشگی را می خواندم که باز به صدایم حسودی کند و بخندیم که چرا تمام صدا جمع شده اند در حنجره من و هیچ چیز به برادم نرسیده از این همه...
به هیچ چیز فکر نمی کردم نه هزینه دانشگاه نه مقاله های نانوشته برای رسول نه وقتی که بی جهت می رود نه پولی که بی جهت نمی آید.یک روز هم حتما می رفتم پارک ساعی تا با یوسف برویم ناهار بخوریم و فلسفه ببافیم و من ترک تلخ بخورم و او هرچه خواست.
می رفتیم با صبا کاشان و با نگار کاخ سعد آباد و با صبا کریمی در طهران خانقاه پیدا می کردیم او برای نیایش و من برای سکوت و برای همه شان کتاب می خریدم اصلا کتاب های خودم را بهشان هدیه می کردم و برای فرشته هم هزار دستبند سفید صورتی سیاه می بافتم.یک روز هم می رفتم کافه دریچه تا به زهرا کمک کنم شنیده ام کافه دار شده تازگی ها.به تمام حرف های آیدین هم گوش می کردم تا شاید بالاخره دل گنده اش خالی شود. و یکبار هم ۱۲ شب از بام تهران وقتی باد لابه لای موهایم پیچید عظمت شهر نشینی را تماشا می کردم و موهایم... یادم نبود!دوباره کوتاهه کوتاهشان می کردم همان مدل تیفوسی تقریبا کچل و بعد حتما بلوندش می کردم یا حتی نقره ای...
و بعد می آیم پیش کسی که گفتن اسمش حق من نیست... بگذریم...محکم می بوسیدمش و می دواندمش در کوچه پس کوچه ها و می خنداندم بی تفاوتی هایش را و تمام مدت لب هایش را می بوسیدم و باز می خنداندمش تا جایی که دیگر نفس حرف زدن هم نداشته باشد.آنوقت برای هزارمین بار در گوشش می گفتم:اگر زمان و مکان در اختیار ما بود
هزارسال پیش از طوفان نوح عاشقت می شدم....
و بعد با خیال راحت در آغوش برادرم مادرم پدرم و او غرق مرگ می شدم...