من از انتهای شب حرف می زنم (رژه ی معکوس)
... که دیگر جا خوش نکنی در قعر خونین زنانگی محکوم به سنگسارم...
که صورت خیسم را روی سینه ات در نرم ترینه ی قلبت نخوابانم که تنم نلرزد در لغزش تن تو در اروتیک ترین دوری های مغزمان
که مردانگی ات نایستد در مقابل نازهای زنانه ام در عمیق ترین های گناه
تا هیچ تولدی از "آن که نمی دانم کِی" عزیزتر نشود و هیچ میلادی از هدیه ی من بی بوسه تر نماند
که من بی افسار باشم و تو دیگر بی قرار افسار گسیختگی ام نباشی.که نباشم شاید که تو باشی.بی تو باشم که شاید بخندم یه این که بی من می خواهی نباشی... که رویای ارضاءِ بی رضای تو باشم.که حسرت بی تنیِ شب های من باشی. که "حجم" بی تن هامان چیزی کم داشته باشد. که عطر بی پوست گردن تو کر شده باشد که گرما بی صدای کم قرارت از لاله ی گوشم کرختی رج بزند. که رد سر انگشت تو و فقط تو را روی کوک ترین سمفونی قداستِ پوستم کم بیاورم که غسل تعمید مرا عقده کنی...
و دیگر شراب تلخ انگور برایت نایاب شود و تخم تُرکِ تَلخ را تَه مانده های تَوهمِ یک ملخ در تَک تَکِ کافه هایِ تِهران خورده باشد...
که کور شوی با صدای هر زمین خوردنم که نمی بینی که ذوب شود قلبم از سرمای دستی که دیگر در دستم نیست...
که خداتر شوی از این که هستی:تنهاتر و بی مومن تر...
الهی شود مریمی از دست رفته ام
می روم که...