گاهی انباری می گرید I
یک:
باز از انبار صدا میاد...
یه کابوکی نیمه تموم که سایه هاش از تو سفیدی بیرون میاد همیشه ترسناک نیست.باز منو یه قشر سفید رو صورتم و چشمایی که روحا برام می کشن
چشم چشم دو ابرو
سر از انتهای راهرو - همون راهرو سبزه که به خونه تو میرسید - در میارم
صدا هر لحظه اوج می گیره
دماغ و دهن یه گردو
صدای سوت جیغش هنوز تو گوشم زنگ می زنه که می گفت من به رحم رَحِمت محتاجم حتی اگه... وقتی افتاد رفت تو آخر سیاهی همون جا که هنوز از توش صدای جیغ میاد. میگن پرت شد وقتی من خواب نبودم پرت شد... آخرین بار که بغلش کردم تنم خاک شد. سفت شد سنگ شد. سگ قبر...
انتهای آینه
جیغ من
صحنه ی کابوکی تلخی که من نساختم... با یه قشر کلفت سفید و چشمای بادومی که روحا برام می کشیدن و لبای قرمزه قرمز... ورمه تمام دنیا خوابید وقتی دیگه صدای التماس معصومش نمیومد... صدای ورم ها بریده بود تو امتداد خفگی یه ترس مبهم از یه چیز واضح یا یه ترس واضح از یه چیز مبهم... از... یه کس مبهم...
چوب چوب یه گردن
اینم یه گردی تن
من فقط قلب یه مرد رو دیدم که نمی تپید... کوچیکه کوچیکه کوچیک ولی به هر حال بود.آروم و بی سر و صدا و بی آزار.نه دستی نه پایی نه انگشتی نه جورابی... مرد مینیاتوری مثل شاعرانگیم بود: بی میلاد هر روز می مرد... کاش کر می شد دنیا و صدای جیغش تو گنگیً شنوایی تکرارو رد می کرد...
حالا بذار دو تا گوش
موهاش نشه فراموش
میگن اون بالا روحا براش شبیه ما چشم می کشیدن. مثل من با اون چشمای عسلی و درشت...
وای که چقد قشنگه... حیف که بدون رنگه...
هنوز از تو انباری صدا میاد
"مامان؟
بچه که بودم از موش می ترسیدم؟"