قلب درد
در مردابی از جزا و حبس به ابدیتی بی دوام مریض می شوم،میفشارد تپش های معصوم قلبم در هم وهم را...
شور می شوم این نمک زار نیستی را که من تمام وحدت بودم وقتی حدی بی واصل نمی دانست به صفر میل کند یا بی نهایتی که خالی تر از هر چه نیستیست.
هیچ وقت نگفتم که من به خاطر اقلاطون از کلاس ریاضیات اخراج شدم: که چرا سهمی به افق نرسید؟!
هیچ وقت ندانستی دلم را وقتی گفتم زندگی ام - ترکیب ریاضی و فلسفه - مرا به دردی بی درمان مبتلا کرد که هیچ چاره ای نگذاشت برایم حتی فرار...
و امروز هیچ لذتی فزاینده نیست مگر آغشتگی مداوم کاغذ به افکارم یا افکار به کاغذها که باز هم "وسعت" و "فزایندگی" معنایش را باخته...
نمی شود پی آواز حقیقت گشت بی مفهومی واحد (یا متعدد حتی) از حق،نمی توان دریافت آنی داشت بی گیرنده،نمی توان بدون لب خندید-
و باز هم با کدام درک می توان به شناخت رسید؟که رسیدن همیشه مفهومی از نرسیدن را یدک می کشد چنان که هر مفهومی متضاد خویش را.
دیگر عاشقانه هاهم زیبا نیستند
کمی که زیبا که زندگی کنی،
زیستن از یادت میرود...
آه که انسان چه موجود عقیمیست...