خس خس می کند سینه ی کفشم از له کردن ته سیگار هایی که ردمان را رج می زد از تئاتر شهر تا رسالت

-پیاده-

که من دیوانه ای بودم که تو لاکش را زیر چشمی دید می زدی.ناخن های لاک خورده ام را می جوی ،دوست دارم مزه اش را زیر زبان تو، تنت را تکیه می کنی برای تمام شب،تمام شهر،تمام من.بگذار کمی هم غلو کرده باشم:ما حتی شاشیدیم سگرمه های خیابان را به جوب؛زمستان آتش می گرفت...

و فیلم فارسی می شدند تمام مرد واره هایی که آتش می خواستند از تو انگار و من آنی بودم که یک فندک مرا داشت،توی لباس هایش مرا داشت. اما تو برای مردواره ها از کبریتی مایه می گذاشتی که "توکلی" پیر رویش هم تو را در هیچ خاطره ای به جا نمی آورد


دیشب سینه ام خون می خورد و به اندازه ی یک پاکت کنت و یکی دو نخ از کمل تو شهر را بیدار نگه می داشت با خس خس های دیوانه وار

تو خوب باش این راز را تا ته لعنتی،دنیا با من؛خودش خوب می شود برایت

من گناه کبیره ام را زکات چیزهایی کرده م که

تو

حالا

زنده ای

و من

باکره ترین

سپیدی

یک مریم...