اینجور وقت ها آدم سر سیاه زمستان هم سردش نمی شود
1- من با نکاتی که ذکر می کردی عشقبازی خطرناکی می کردم.نوک میم ذکورت را کشیده تر از همیشه ملقوم می کردم و تو آخ هم نمی گفتی. دوست داشتی خ آخر آخ های من گلویت را جر و واجر بدهد اما حسرتش به دلت می ماند و نه تو آخی و نه من آخی.
2- دوست داشتی راه می رفتم رو به رویت ،سیگاری - از سیگارهای تو نه من - روشن در بین انگشتان لاک خورده ام و ملحفه ای که در واقع پوستم را بیشتر روی مغزت می خراشاند،و تو بی حال و خواهان تماشای کام های زیادی عمیق من که هنوز دوست داری راه بروم روی مغزت با ملحفه ای که هیچ وظیفه نه در قبال من دارد نه تو نه پوست تنم و ایراد بگیرم،به کتاب های توی کتابخانه به حماقت هایت و سیگار بگیرانم و هی تو تماشاترم کنی اما نه!
3- دقیقا همان جایی که فکر می کنی بی نهایت می شوی تمام می شوی.لبت را روی صورتم فشار می دهی و از آن لحظه دوباره موازی می شویم. نه تو،هر کس دیگری هم اگر بود همین بود اما فقط شاید دیگر لبش را محکم روی صورتم فشار نمی داد. "دو خط موازی در فضا در بی نهایت به هم می رسند". و بی نهایت وجود ندارد مگر در رختخواب،آن هم غیر هم سطح!
5- به کتاب هایت ایراد می گیرم آن هم همیشه بعد از ناکامی های متقاطع غیر هم سطحی که فتحیست برای خودش.اما حتی تو هم نمی دانی که این جور وقت ها در من شهوتی هست که "فقط" آتش زدن مجله هایت ارضایش می کند...