و انگشتانم آنقدر می مانند بین دست های مردانه ات

تا درد بگیرد بند بند شعرم و...

ساعت باز دو و ربع باشد و

هر ساعت دو و ربع می شود و

هر ثانیه ام

بامدادی ترین طراوت از زیستن و

من می مانم و صندلی های لهستانی و چشم هایت و...


تا صبح لبخند بازی می کنم با تو...