تا سپیده را با تو ببینم و...
و انگشتانم آنقدر می مانند بین دست های مردانه ات
تا درد بگیرد بند بند شعرم و...
ساعت باز دو و ربع باشد و
هر ساعت دو و ربع می شود و
هر ثانیه ام
بامدادی ترین طراوت از زیستن و
من می مانم و صندلی های لهستانی و چشم هایت و...
تا صبح لبخند بازی می کنم با تو...
+ نوشته شده در ساعت 1:29 AM توسط فروغ محمودي
|